سفرنامه
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط : لاله

یک باره ایده ای به ذهنم رسید که اومدم اینجا حداقل به خودم وعده بدم..

من اوایل امسال برای اولین بار به سفر حج رفتم..یه سفر خیلی غیرمنتظره، در حالی که اصلا فکرشو نمیکردم که به این زودی به دیدار چنین جای مقدسی مشرّف بشم.. جالبه که آدم چندان مذهبی ای هم نیستم، اگرچه به معنویات عمیقا معتقدم..

طی اون سفر هر روز دفترمو نوشتم، و الان حس کردم دوس دارم افراد بیشتری در این تجربه با من شریک باشن، البته به شرطی که منظر دید من رو قبول داشته باشن!

به هرحال به زودی این سفرنامه رو به تدریج در اینجا هم ارائه خواهم کرد.. امید که مقبول نظر دوستان افتد!

بد نیست به عنوان مقدمه بگم که این سفر تجربه خاصیه و مطمئنم هر فردی خاطره ای ویژه از اون رو تا سالها در ذهن خواهد داشت.. و برای هیچ دو نفری مشابه نمیگذره..

امیدوارم اگر دوست دارید قسمتتون بشه..من که واقعا از مامان گلم بابت این هدیه ممنونم..عالی بود..


 
بی توقع
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٠ : توسط : لاله

مدتیه به این نتیجه رسیدم که توی دنیا نباید روی کسی حساب کنی.. یا بهتر بگم نباید از کسی انتظار داشته یاشی.. حقیقتا این طوری زندگی راحت تر و شادتر میگذره. کلا بی خیالی زندگیت رو شاد میکنه!! این واقعیت داره...

اما عمل کردن به این راز و باور داشتن اون مثل یکی از اصول زندگی, کار خیلی سختیه برام!! گاهی خودم هم از انتظارارتی که از آدما دارم ناراحت میشم و خودم رو سرزنش میکنم. اما واقعا میدونم که این موضوع بیشتر برای آروم کردن خودمه.. چون واقعیت مهم دیگه ای هم وجود داره و اون اینه که خیلی از آدما کم لطفن و بی توجه..

ما واقعا گاهی فراموش میکنیم که با چند دقیقه زمان گذاشتن واسه یه نفر چقدر میتونیم بهش مهر و آرامش بدیم. و این کمترین کاره که بیشترین تاثیر رو میتونه داشته باشه..

من از تابستون امسال وقتی دو تا از عزیزانم درگیر بیمارستان و عمل و این حرفا شدند با خودم عهد کردم حالا که فرصت زندگی اینقدر محدوده دیگه به دلگیری و گلایه زمان سپری نکنم.. اما بازم دلم گرفته.. کاش بتونم آروم شم و باور کنم که حتی کوچکترین انتظارات از آدما در روزگاری که رسم بر بی تفاوتی و بی خیالی و خودمحوری است فقط و فقط نقطه تیره ای به سمت خود آدمه و نه بیش از این...


 
راز
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٠ : توسط : لاله

کاش به کسی نگفته بودم که این صفحه رو من مینویسم. آدم گاهی یه حرفایی داره که دوس نداره برای آشنا بگه، گاهی حتی از اینکه خودش هم این موضوعاتو میدونه ناراحته.رودرواسی میکنه با خودش!..آدم گاهی نیاز به تنهایی داره و حرف زدن با یه غریبه..گاهی دوس داره خودش هم خودش رو نشناسه..دلش غربت میخواد،زیاد..

همیشه از اینجای زندگی بدم میومد، از اینکه حرفی داشته باشم که مجبور باشم با ملاحظه تبدیلشون کنم به راز.. اینا اصلا به نظر من مهم نیستن، میتونم راحت با همه درباره شون حرف بزنم، اما همه شنونده بعضی حرفا نیستن..

دیدی گاهی یه تیکه زندگی رو دوس نداری؟ یه لحظه هایی رو دلت میخواد با یه پاک کن خوب پاک کنی.. و من همیشه دوس داشتم تلاش کنم از این لحظات نداشته باشم.. دوس نداشتم کاری کنم که پشیمون شم، الانم پشیمون نیستم، اما حس میکنم این بار خودم هم حوصله ایستادن پای کارم رو ندارم..

خیلی وقتا به دوستام گفتم: مهم نیست چه تصمیمی میگیری، مهم اینه که پای تصمیمت بایستی.... به این اعتقاد دارم همیشه، اما گاهی اینطور نمیشه دیگه، همه آدما اشتباه میکنن، درسته؟!

چه قدر حسم غریبه، خودم هم نمیتونم درکش کنم، چه سخت..مجبورم یه راز داشته باشم، مجبورم براش حوصله و صبر داشته باشم، مجبورم با کسی حرف نزنم، مجبورم... چه قدر سخته زیر فشار این همه اجبار، با لبخند نفس کشیدن..

 


 
دوباره من..
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳٩٠ : توسط : لاله

اصرار به گزیده نویسی، آدم رو از نوشتن دور میکنه.. و حالا که تمام شبکه های اجتماعی هم صفحه ای برای نوشتن در اختیار کاربرانشون قرار میدن.. بنابراین من دوباره مدتیه که نوشتن در دفترم رو ترجیح میدم به آوردن اونا در اینجا..

اصلا نمیدونم دارم اینا رو چرا و برای کی توضیح میدم، هرگز هم ندونستم که اینجا برای چی و کی دارم مینویسم.. اما حداقل واسه دل خودم لازمه بگم که میخوام این صفحه رو به محل حرفای روزانه تبدیل کنم. امیدوارم بشه.. به خودم قول نمیدم اما تلاش میکنم...

این توضیحم بدم که من همیشه عاشق نوشتن روی کاغذ بودم و هستم. مدرسه که میرفتم تابستونا واسه مشق نوشتن دلتنگ میشدم و واسه خودم شروع میکردم به نوشتن و کاغذ سیاه کردن!! خداییش هیچی اصالت صدای حرکت قلم روی کاغذو نداره...

من امروزم آمدم کتابخونه واسه کارای پایان نامه، بد نبود اما خیلی هم راضی نبودم.. کاش فردا روز بهتری باشه..


 
...
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩ : توسط : لاله

هر سال بهار که می شود،

با تمام وجود از لجاجت سایه ها اشک می ریزم.

تو حتماً می رسی،

روزی با تمام شکوفه ها و یاس ها؛

اما آن روز،

آزادی معنای دیگری شاید داشته باشد...


 
جرات آرزو
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸ : توسط : لاله

یه دوستی بهم گفت "جرأت داشته باش و آرزو کن!"

 

کمی که فکر کردم دیدم راس می­گه. من از آرزو کردن می­ترسم. از این که چیزی رو بخوام و نشه! واسه همینم هیچ وقت محکم و بلند نگفتم "من می­خوام …". شاید اگه بلند بگم، مصمم­تر براش تلاش کنم! شاید اگه اول با خودم کنار بیام که این اتفاق باید بیفته چون من آرزو کردم، اون وقت راه­های بهتری برای تحقق آرزوم پیدا کنم.

دیشب که فهمیدم نتیجه کنکورم دلخواهم نبود احساس شکست بهم دست داد؛ آمدم گریه کنم، نتونستم؛ یعنی به خودم اجازه ندادم. لاله بهم گفت برای شکست اشک ریختن، یعنی ناامیدشدن از پیروزی. بهم گفت شاید راه بهتری در انتظارته که با وجود تلاشت، این مسیر برات هموار نشد. بهم گفت به راه­های دیگه­ای که هست و حتماً هم می­تونه بهتر باشه، فکر کن.

لاله بهم اجازه نداد اشک بریزم، اگرچه تمام وجودم پر گریه شده بود! بهم گفت بهت حق می­دم ناراحت باشی و احساس بدی داشته باشی؛ اما اشکالی نداره، با خودت رو راست باش و فکر کن. برای پیروزی باید علت شکست قبل رو پیدا کنی. . . گفت و گفت. . . و من بیشتر به فکر رفتم.

 

آدم باید اول یه رویا داشته باشه تا بتونه با انرژی براش تلاش کنه. یادمه چند سال پیش کتاب "کیمیاگر" رو که می­خوندم دغدغه ذهنم همین موضوع بود. اینکه رویای من در زندگی چیه! اما هیچ وقت نسبت به این قصیه کاملاً جدی نبودم. این روزا فکر می­کنم اگر چه شاید کمی دیر شده باشه، اما وقتشه یه رویای درست و حسابی داشته باشم. اینکه بگم "می­خوام آدم بزرگی شم" کافی نیست. اینو از بچگی می­گفتم اما حالا دیگه باید این هدف رو عملیاتی کنم! باید راهبردهای تحقق این هدف رو هم برای خودم تعریف کنم! باید بلند بگم "من میخوام. . ."!

 

من امروز می­خوام آرزو کنم…

می­خوام جرأت داشته باشم و آرزو کنم…


 
شوخی؟!
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ : توسط : لاله

هرگز نمی­دانیم که می­رویم

وقتی روانه ­ایم-

در به شوخی می­بندیم-

سرنوشت در پی ما می­آید

و کلون در را می­اندازد-

و ما را دیگر دیداری نیست.

*امیلی دیکنسون*


 
"آ" مثل آغاز...
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧ : توسط : لاله

بعد از 16 سال، این اولین "مهر"ی است که برایم معنای آغاز سال تحصیلی رو نداره! اولین "مهر"ی که فرقی با ماه های دیگه نداره! اولین "مهر"ی که به جای شوق دیدار دوباره ی بچه ها (دوستای گلم) از غربت دنیای بزرگترها پُر شدم!

بعد از 16 سال، امسال اولین "اول مهر"ی بود که واسه رسیدنش انتظار نکشیدم! اولین "اول مهر"ی که مثل روزهای قبل و بعدش گذشت! اولین "اول مهر"ی که همراه اسمم پسوند "دانش" نداشتم (نه دانش آموز نه دانش جو) !

می تونم فکر کنم دیگه بزرگ شدم! این اولین "مهر"ی است که من مثل آدم بزرگ ها کار می کنم! اولین "مهر"ی که دغدغه ی مشق و تکلیف ندارم! می شه این طور فکر کرد، اما من نمی تونم!

از این "مهر" چندان خوشم نمیاد! مفهوم "سکون" داره و "تکرار"! و من حالم از تجربه ی این حس گرفته است!

از دنیای بزرگترها گریزونم! از کار کردن و کار کردن و کار کردن! از تکرار و تکرار و تکرار!

هرگز در این 16 سال معنای پویندگی "مهر رو اینقدر خوب درک نکرده بودم و هرگز نفهمیده بودم با چه جریان شیرینی از "زنده"گی دارم حرکت می کنم!

نمی خوام بایستم! این "مهر" رو با تمام "سکون" و "دلمردگی"اش به خاطر می سپرم و سعی می کنم فکر کنم یک بار تصمیم گرفتم "یک مهر" رو در دنیای بزرگتر ها تجربه کنم؛ فقط یک بار، بدون اینکه تکرار شه و دچار تکرار شم! با این ذهنیت میشه باز هم "حرکت" رو احساس کرد؛ یه تجربه ی جدید.... یه آدم با تجربه تر...!


 
خزان؟بهار؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٧ : توسط : لاله

پاییز نزدیک است...

میرسد روزی نه چندان دور

شاید فردا،

شاید روز بعد،

شاید هم دیروز آمده و من بیخبرم

شاید هم با خبرم و بی توجه...

میترسم

می ترسم...

از مرگ می ترسم،

حتی از مرگ برگها...

شاید از بی ایمانی به رویش دوباره است،

شاید...

آیا به راستی این خزان، بهار دوباره ای خواهد داشت؟

...


 
نوستالژی!...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧ : توسط : لاله

امروزآخرین امبحان دورۀ کارشناسی بود و انگار داشتیم پروندۀ این 4 سال رو می بستیم. با استادا عکس گرفتیم، با سردر! ، حتی با درختهای خاطره انگیز. سر جلسۀ امتحان، توی سایت، آتلیه، ... انگار همه قصد داشتیم یه طوری با این عکسها تمام خاطره های این سالها رو جاودانه کنیم، اما واقعیت اینه که نمیشه! زمان میگذره و و ما هر قدر مقاومت کنیم، دیر یا زود، میگذریم! معلوم نیست هر کدوم چه راهی میریم، به کجا میرسیم و چه قدر تو این مسیر به پشت سرمون نگاه می کنیم تا همدیگه رو اقلاً تو خاطره هامون ببینیم، اصلاً چه قدر مشتاق دیدار هم باقی می مونیم!

از نگرانی بیهوده و منفی بافی خوشم نمیاد، اما این بار می ترسم! از تموم شدن این روزهای خوب، دلهره بَرَم داشته!

ما تو این 4 سال، هر چی هم بزرگ می شدیم، اما توی دنیای 10 نفرۀ خودمون کودکهای شیطونی بودیم که آزاد بودند کودکی را بدون هیچ محدودیتی بارها و بارها تجربه کنند. واقعیت این بود که ما همه از اون لحظه ها لذت می بردیم و حالا باید برسیم به نقطۀ پایان! دوست ندارم باور کنم؛ می خوام تصور کنم که ما حتی تا سالها و سالها در هر فرصتی دور هم جمع می شیم و باز همون کودکهای آزادی هستیم که میتونند در کنار هم در آسمون لذتهای کودکانه پرواز کنند. روی زنجیر ورودی دانشکده بایستند، توی حیاط دانشکده آب بازی کنند، در کریدور با چشم بسته راه برن و روی مرز موزاییکها لگد نکنند! ، تو کافه فرانسه زیر پیشخون بشینند، تو دانشکده دور هم کاموا ببافند، روی چمنها دراز بکشند، و در هر فرصتی و هر جایی با هیاهو فقط عکس تکّی بگیرند! ...

باورش سخته که اینطور بمونیم...

واسه فری(فرنگیس یا فریدون؟!) و شکلات خوردنها و مهربونی های رایا، خنده های بلند و گریه های لحظه ای و مهربونی های هدی، کارهای بدون حتی لحظه ای فکر و ایده های عجیب و مهربونی های مهسا، خنده ها و بی خیالی و مهربونی های فرناز، همصحبتی های قشنگ و شیطنتها و مهربونی های نصیبه، ناز و انتظارات و مهربونی های نگار، علافی نکردن و استقلال و مهربونی های سارا، ناراحتی ها و استدلال ها و مهربونی های امیر، برنامه ریختن ها واسه تئاتر و حساسیت ها و مهربونی های سینا، ... واسه همه ی اینها و کلی یاد و خاطرۀ خوب دیگه دلم تنگ میشه...

نمی دونم در آینده به این روزها که بر میگردم چه کنم! الان که برای پایانش هیچ کاری از دستم بر نمیاد و حقیقت اینه که دیگه به این صورت ادامه پیدا نمی کنه؛ ما دیگه هر روز با هم نیستیم که فردای تمام قهرها آشتی بتشه و آشتی، دیگه هر روز با هم نیستیم که حداقل بیشتر از نصف هفته این عشق رو در دل احساس کنیم، دیگه هر روز گلابی ها رو نمی بینم، دیگه هر روز ...

روزهای من بدون دوستام، سبز و صورتی و قرمز و بنفش و آبی و زرد حتماً داره؛ اما دیگه نه همرنگ مدادرنگی های کودکی ام. رنگهاش سنگین تر میشن و منطقی تر. و من دوست دارم این نقاشی زیبا رو تا همیشه، هر وقت که با همیم تصویر کنیم...

کاری که دوس دارم امروز حتماً انجام بدم، تشکر از همۀ این نازنین دوستانیه که بخشی از بهترین خاطرات زندگیم رو برایم نقش زدند.

مرسی بابت همه چی... دوسِتون دارم...

امیدوارم همیشه از بهترین ها باشین، همونطور که از بهترین دوستان من بودین و هستین...


 
← صفحه بعد