امروزآخرین امبحان دورۀ کارشناسی بود و انگار داشتیم پروندۀ این 4 سال رو می بستیم. با استادا عکس گرفتیم، با سردر! ، حتی با درختهای خاطره انگیز. سر جلسۀ امتحان، توی سایت، آتلیه، ... انگار همه قصد داشتیم یه طوری با این عکسها تمام خاطره های این سالها رو جاودانه کنیم، اما واقعیت اینه که نمیشه! زمان میگذره و و ما هر قدر مقاومت کنیم، دیر یا زود، میگذریم! معلوم نیست هر کدوم چه راهی میریم، به کجا میرسیم و چه قدر تو این مسیر به پشت سرمون نگاه می کنیم تا همدیگه رو اقلاً تو خاطره هامون ببینیم، اصلاً چه قدر مشتاق دیدار هم باقی می مونیم!
از نگرانی بیهوده و منفی بافی خوشم نمیاد، اما این بار می ترسم! از تموم شدن این روزهای خوب، دلهره بَرَم داشته!
ما تو این 4 سال، هر چی هم بزرگ می شدیم، اما توی دنیای 10 نفرۀ خودمون کودکهای شیطونی بودیم که آزاد بودند کودکی را بدون هیچ محدودیتی بارها و بارها تجربه کنند. واقعیت این بود که ما همه از اون لحظه ها لذت می بردیم و حالا باید برسیم به نقطۀ پایان! دوست ندارم باور کنم؛ می خوام تصور کنم که ما حتی تا سالها و سالها در هر فرصتی دور هم جمع می شیم و باز همون کودکهای آزادی هستیم که میتونند در کنار هم در آسمون لذتهای کودکانه پرواز کنند. روی زنجیر ورودی دانشکده بایستند، توی حیاط دانشکده آب بازی کنند، در کریدور با چشم بسته راه برن و روی مرز موزاییکها لگد نکنند! ، تو کافه فرانسه زیر پیشخون بشینند، تو دانشکده دور هم کاموا ببافند، روی چمنها دراز بکشند، و در هر فرصتی و هر جایی با هیاهو فقط عکس تکّی بگیرند! ...
باورش سخته که اینطور بمونیم...
واسه فری(فرنگیس یا فریدون؟!) و شکلات خوردنها و مهربونی های رایا، خنده های بلند و گریه های لحظه ای و مهربونی های هدی، کارهای بدون حتی لحظه ای فکر و ایده های عجیب و مهربونی های مهسا، خنده ها و بی خیالی و مهربونی های فرناز، همصحبتی های قشنگ و شیطنتها و مهربونی های نصیبه، ناز و انتظارات و مهربونی های نگار، علافی نکردن و استقلال و مهربونی های سارا، ناراحتی ها و استدلال ها و مهربونی های امیر، برنامه ریختن ها واسه تئاتر و حساسیت ها و مهربونی های سینا، ... واسه همه ی اینها و کلی یاد و خاطرۀ خوب دیگه دلم تنگ میشه...
نمی دونم در آینده به این روزها که بر میگردم چه کنم! الان که برای پایانش هیچ کاری از دستم بر نمیاد و حقیقت اینه که دیگه به این صورت ادامه پیدا نمی کنه؛ ما دیگه هر روز با هم نیستیم که فردای تمام قهرها آشتی بتشه و آشتی، دیگه هر روز با هم نیستیم که حداقل بیشتر از نصف هفته این عشق رو در دل احساس کنیم، دیگه هر روز گلابی ها رو نمی بینم، دیگه هر روز ...
روزهای من بدون دوستام، سبز و صورتی و قرمز و بنفش و آبی و زرد حتماً داره؛ اما دیگه نه همرنگ مدادرنگی های کودکی ام. رنگهاش سنگین تر میشن و منطقی تر. و من دوست دارم این نقاشی زیبا رو تا همیشه، هر وقت که با همیم تصویر کنیم...
کاری که دوس دارم امروز حتماً انجام بدم، تشکر از همۀ این نازنین دوستانیه که بخشی از بهترین خاطرات زندگیم رو برایم نقش زدند.
مرسی بابت همه چی... دوسِتون دارم...
امیدوارم همیشه از بهترین ها باشین، همونطور که از بهترین دوستان من بودین و هستین...